فطرس

فَإِنَّ مَعَ العُسرِ یُسرًا
بچه ها کم کم ساکت میشوند و شور و شوقمان فروکش میکند.کم کم سر و صدا ها خاموش میشود و یکی یکی به دامن خواب میرویم و راننده ای می ماند که باید تا صبح براند!

حوالی ساعت سه است که یکهو از خواب میپرم.روی دوتا صندلی ولو شده بودم.به زور خودم را بالا میکشم و یکهو نفس حبس میشود در سینه و تنها چیزی که به زبانم می اید این است: یا صاحب زمان!


توی مسیر هیچ چیز معلوم نیست.هیچ چیزِ هیچ چیز الا مه!
مه غلیظ کل جاده را پوشانده و راننده هم با سرعت دارد توی مه ها حرکت میکند و من هر لحظه انتظار دارم یکهو زیر پای اتوبوس خالی شود و ...
رانند مصرانه روی پدال گاز فشار میدهد و مه را میشکافد.بعد از یک ربع بغل دستی هایم را میبینم که با چه ارامشی خوابیده اند میبینم که دلشوره های من دردی را دوا نمیکند و من هم میخوابم!



صبح برای نماز بیدار میشویم.هنوز که هنوز در راهیم و خبری از بیرجند نیست!
با هم شوخی میکنیم توی مسیر مسجد وضو و بعدش هم نماز.یکهو حاج اقای کلاه سیاه کاروانمان نمیدانم بد خوابیده بوده و یا اینکه بلایی سرش امده مسیول ما را میکشد کنار و دعوا میکند و این دعوا را فقط من میشنوم.داد و غال میکند که این بچه ها دارند گناه میکنند.نباید مسخره بازی در بیاورند!برای تک تک لحظاتشان پول بیت المال خرج شده!
بیخیال میروم سمتش توی چشم هایش ذل میزنم و میگویم حاج اقا تقبلل الله!...گر میگیرد!

متاسفانه در این اردو از این برادر عزیزمان چه بسیار دو به هم زنی ها و فتنه برانگیختن و اختلال در کار اردو دیدیم!


بیرجند را دور میزنیم تا به منطقه ای به نام قهستان برسیم.روستای هدف ما یکی از روستاهای شهر قهستان است.منتها هر چه میرویم نمیدانم چرا نمیرسیم!

بعد از بیست و یک ساعت تمام بالاخره  میرسیم به روستای نوقند.اتوبوسی که راننده ی بداخلاق داشت و الویه ها را خورده بود دو ساعت زودتر از ما به انجا رسیده بود


جاگیر میشویم و بساطمان را پهن میکنیم.ناهار میخوریم و خبر میرسد که یک ماشین بلوک امده در محل پروژه و باید برویم و تخلیه اش کنیم.

یکی از شلوار های قدیمی که کهنه شده بود را به عنوان لباس کار با خودم اورده بودم.پوشیدمش.چند نفر از بچه ها دور هم جمع شده بودند و در مورد پروژه های اردوی جهادی امسال حرف میزدند و من هم سریع رفتم کنارشان بنشینم که ببینم قضیه از چه قرار است.
نشستن ناگهانی من همانا و شنیدن صدای جر خوردن شلوار هم همانا!
هم بند دلم پاره شد و هم تنها شلوارم!


با گام هایی کوچک و ظریفانه به سمت محل تخلیه بلوک ها روانه شدم!
گاهی باید ادم یک توسری بخورد انگار که در کارهایش با احتیاط رفتار کند.منتها من زیر لگد های زمانه له شدم با این مصیبت!

ماشین بلوک ها گیر میکند توی گل و لای جاده!سنگینی ماشین نمیگذارد که ماشین جلوتر بیاید.همانجا دو صف تشکیل میدهیم و شروع میکنیم به خالی کردن بلوک ها

اهالی روستا از راه میرسند یکی یکی با همه بچه ها روبوسی میکنند و کلی هم تشکر بلوک ها را که خالی کردیم اقا امیرحسین مسیول اردو می اید و کار هایی که باید انجام بدهیم را توضیح میدهد.


اطراف روستا کامل با درخت های زرشک پوشیده شده و فعالیت همه مردم روستا کشاورزی و تولید زرشک است.این چند سال اخیر و خشک سالی ها کلی به کشاورزیشان صدمه زده و وظیفه ما ساخت یک استخر آب و انتقال آب آن به زمین های زراعی روستاست

تا اذان مغرب به گشت و گذار میان درختان زرشک سپری میشود.تیغ های پدر مادر داری دارد ادم را بگیرد عمرا اگر رهایش کند!

یک روحانی کم سن و سال از قم امده توی اردویمان.انقدر کلامش به دل مینشیند که همان اول همه دور و برش جمع میشوند.موقع خالی کردن بلوک ها هم سریع عمامه و عبا و قبا را در اورد خودش را انداخت بین بچه ها. این به آن در!


میروم بین بچه های فرهنگی و برای اماده کردن نشریه ها و بسته های فرهنگی کمکشان میکنم
همینجا اعلام میکنم(!) به یک فوتوشاب کار تمام وقت برای اردوی جهادی تابستان نیازمندیم!

توی خاطرات اربعین از موکب گفتم.از اینکه یکی از بچه ها همراه پدرش به موکب امده بود.به رسم پسر شجاع و پدر پسر شجاع ما هم به اسم یاشار و بابای یاشار میشناختیمشان!

مراسم افتتاحیه شروع میشود و حرف ها زده.اخر کاری هر کسی شروع میکند به معرفی کردن خودش.یکی از بچه ها میگوید که دوماه است که انصراف داده از دانشگاه.صدای احسنت احسنت است که فضای حسینیه را پر میکند.یکهو بابای یاشار در می اید و میگوید که خوب کردی!مگر پسر من که چهار سال درس خوند چه گلی به سرم زد؟!!!

هر شب مراسم واقعه خوانی برای بچه ها گذاشته اند.سوره واقعه را میخوانیم و چراغ هارا خاموش میکنند.
وقتی که ساعت ده خاموشی باشد باید به این فکر کرد که فردا چه بلایی میخواهند به سرمان بیاورند!!!







  • ۵ نظر
  • ۰۳ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۲۷
  • فطرس

برای بار اخر زور خودم را زدم.کلی با خانواده صحبت کردم و به نتیجه ای نرسیدیم.راضی نبودند.دلم گرفته بود و داشتم روی تختم خفه میشدم.تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که هرچه دق دلی هست توی وبلاگ خالی کنم.

چمدان را کف اتاق پهن کرده بودم و یکی یکی لباس ها و سوغاتی هارا میچیدم توی چمدان.قرار بود دو شنبه عصر بروم خانه دایی که با آن ها برگردم شهرمان


خسته و بی تاب دراز کشیدم روی تخت پرده را کشیدم و ...


بعد نماز صبح یکهو خوابم میبرد و نیم ساعت قبل از کلاس بیدار میشوم.گوشی را برمیدارم و میبینم که بابا اس ام اس داده و اجازه رفتن را صادر کرده!میدانستم که از ته دل نیست.ناراحتند از رفتنم...


بعد از کلاس زنگ میزنم به بابا و صحبت میکنیم اینبار دیگر با رضایت تمام تا قبل از سال تحویل را اجازه میدهد!این وسط خواهری هست که میخواهد قلم پاهایم را خرد کند!


سریع اسمم را توی لیست مینویسم.چهارتا لباس و مقادیری چفیه را میچپانم توی کوله و باقی را توی چمدان جا میدهم.دانشگاه تعطیل شده و با اقا خلیل که مسیول فرهنگی اردوی امسال است میرویم دفتر مرکزی بسیج.

شش هفت نفر ادم گنده از پس یک فوتوشاپ برنمی ایند!لامصب خیلی حوصله میخواهد!


یک عالمه کتاب درسی از این خیریه و ان خیریه جمع کرده اند برای بچه های روستا.یک کاغذ میدهند دست من و میگویند هفت هشت تا کتاب رمان درست و حسابی بنویس که بچه ها توی اردو بیکار نباشند و بخوانندشان


کارهای فرهنگی اردو تمام میشود.دست چمدان سی کیلویی ام را میگیرم و میزنم توی دل خیابان هایی که به خانه دایی میرسد!

لباس گرم ترم نیست و وسط راه باران شروع میکند به باریدن.فضا کاملا دو نفره است.آن هم در چ محله ایییی.من و چمدانم!


چمدان را میرسانم به دایی که ببردش شهرمان و خودم راهی خوابگاه میشوم.وقتی میرسم خوابگاه لباس هایم کاملا خییس است و گلویی که شروع کرده به درد گرفتن و  سری که سر ناسازگاری دارد!


قرارمان ساعت 2 در ترمینال جنوب است.با چند نفر از هم سفر های خوابگاهی خودمان را میرسانیم به ترمینال جنوب.طبق معمول همیشه میان مسیولین اردو و راننده ها دعواست!


گفته بودم که دانشگاهمان یک شهید جهادی دارد.یکی از مسیولین 5  6 سال پیش اردوهای جهادی وقتی که کار اردو تمام میشود وقتی دارد وسایل را برمیگرداند تهران،نیمه های شب راه اصلی را پیدا میکند و تخته گاز تا خود خدا میرود.رسم شده که هر سال پدر و مادر این شهید از بهشت زهرا بچه های جهادی را راهی میکنند.مادر شهید برایمان الویه درست کرده بود.نمیدانم چ شد که راننده ما خر! شد و پایش را گرد توی یک کفش که من در مسیر نمی ایستم.چنین شد که نامرد های اتوبوس دیگر تمام الویه ها را قلع و قمع میکنند!


مقصد اردوی جهادی امسالمان یکی از روستا های اطراف بیرجند است.یعنی یکی از مناطق محروم خراسان جنوبی.


سه چهار تا روحانی همراه کاروان هفتاد نفره ماست.دو نفرشان توی اتوبوس ما بودند و دوتای دیگر در اتوبوس دیگر


اتوبوس دیگر از مسیر قم میرود تا دو نفر از روحانی های کاروان را انجا سوار کند و الویه هارا هم با خودش میبرد.میبرد که میبرد!!!

اتوبوس همینطور در مسیر پیش میرود.اخر سر  در یکی از  شهر های سمنان،ماشین برای نماز توقف میکند.مسیولین اردو میروند و برای ما بیچاره هایی که الویه گیرشان نیامده فلافل میخرند.


پسر فلافل فروش حرف هایی میزند که تا نیم ساعت توی اتوبوس همه مان سکوت اختیار میکنیم.

از شب عید میگفت و مغازه اجازه ای و صاحب مغازه نامردش.از یک بسته نانی میگفت که از صبح آن روز تا شبش فقط شش تایش فروخته شده بود.وقتی به اینجای داستان رسید پشت صفحه ای که فلافل ها را سرخ میکرد فقط اشک میریخت.میگفت شما که امدید و یکهو صد تا فلافل سفارش دادید زندگی من را نجات دادید!


ریز میشویم توی ماجرا.خدا نصف بچه هارا دیر میرساند ترمینال.یکی از راننده ها از کوره در میرود.یکی از اتوبوس ها از مسیر قم میرود.شام گیر ما نمی اید.اتوبوس انقدر در ترافیک گیر میکند که ما برای نماز کنار ان مغازه ی فلافل فروشی توقف کنیم.و اینقدر دقیق خدا روزی بنده اش را میرساند دم دستش.چقدر زیبا میشود وقتی ما میشویم مهره های روزی رسان خدا

  • ۵ نظر
  • ۰۱ فروردين ۹۶ ، ۲۳:۰۳
  • فطرس
از باب الرضا بیرون زدیم.وقتی سوار بی ار تی کنار باب الرضا شدیم پسری هم سن و سال خودم از جایش بلند شد که جایش را به بابا بدهد...

راستش...
مچاله شدم
  • ۴ نظر
  • ۰۱ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۲۸
  • فطرس

به زودی در این مکان خاطرات اردوی جهادی درج خواهد شد. لطفا صبور باشید!








+سلام نامرد. میخوای بری اردو برو بابا هرطور راحتی















  • ۴ نظر
  • ۲۳ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۵۵
  • فطرس
همان اول کاری اردوی مشهد بردندمان و حسابی نمک گیرمان کردند.بعدش دو سه باری هم اردوی قم جمکران قسمتمان شد و ایضا یک اردوی راهیان درست و حسابی و مشتی!
توی تک تک اردوها از یک چیز خاص حرف میزدند.یک اردوی ناب تر و مهمانی خصوصی تر!همش از شهیدی میگفتند که موقع انجام ماموریت ماشینش توی یک شب تابستانی میرود ته دره کوهستان های   چهارمحال و بختیاری.همش توی گوشمان از کسی میگفتند که با یک مزدای تک کابین تا خود خدا را یک فرمانه رفت!

حالا ک یکی یکی دارند مسیولیت های اردوی جهادی را پخش میکنند یک نفر برای رسانه می اید سراغم.یک نفر برای فرهنگی.یک نفر برای علمی و حتی اقا مصطفی ک  موکب را هنوز خوب یادش هست برای کار عمرانی!
و من در جواب تمام "امدنی هستی؟ " ها فقط باید یک   "نه!قسمت نیست" بگویم!
یک "قسمت نیست" که پشتش یک عالمه بغض خوابیده.یک عالمه طناب که محکم ادم را بسته به زمین که اجازه تحرک به ادم نمی دهد.طناب هایی از جنس دلبستگی.از جنس سال تحویلی کنار خانواده.از جنس محبت.از جنس چهره هایی که دوماه میشود ندیده ای شان.

انقدر سفت چسبیده ام به زمین که دیگر رمق دست به زانو گرفتن ندارم
هی فکر میکنم به انهمه 18 ساله ای که روی قبر های سفید گلزار شهدا نوشته شده.به ان تابوتی فکر میکنم که توی محمودوند بود و با ماژیک قرمز رویش نوشته بودند 18 ساله.همش فکر میکنم که چطوری این طناب های محکم محبت را بریدند؟چطوری دست به زانو تکیه دادند و بلند شدند؟مگر یا علی شان را با چه تجوید و مخرجی ادا کردند؟

حسابی به زمین سفت چسبیده ام چشمانم مسیری را میبیند که توان حرکت به سمتش را ندارم.ای کاش دستی بیاید و همه ی طناب هایی که برای خودم درست کرده ام را ببرد و دستی روی دل های کسانی بکشد که باید یک بله بگویند.فقط یک بله!


خیلی شعاری شده ولی خوب زندگی اگر شعاری نباشد که بوی تعفن میگیرد.مثل همین بویی که هر روز توی خیابان های شهر استشمام میکنیم



  • ۷ نظر
  • ۲۲ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۵۶
  • فطرس

صبح با صدای اقا سجاد بیدارم میشویم.تصمیمم را گرفتم تا بعد از ظهر موکب میمانم و انشالله راه می افتم سمت کربلا


کارها به روال روز های گذشته طی میشود.یکی از مصیبت های موکب اب است. ماشین های نفتکش را اورده اند کرده اند مسیول حمل اب!هر روز توی مسیر این ماشین ها تردد میکنند و مسیولان موکب باید بدوند دنبال تانکر و به زور برای موکب اب بگیرند.

داشتیم شلغم پاک میکردیم که یکی از این تانکر ها سر رسید از توی اشپزخانه اقا حسین داد زد که یک نفر تانکر را بگیرد.همانجا کار را رها کردم و افتادم دنبال تانکر حمل اب! راننده خیلی بد نگاهم کرد و اخر رضایت داد و ایستاد.وقتی برمیگشتم سمت بجه ها دیدم همه دارند به من میخندند و به دستم اشاره میکنند.تازه فهمیدم که جرریان چیست.با همان چاقوی بزرگی که شلغم هارا پاک میکردیم دویده بودم سمت راننده تانکر!بنده خدا حق داشت که بد نکاه کند!


ابتکار تیم نانوایی انجایی رخ  نشون داد که بساط نون درست کردن رو جمع کردند و به جای اون شروع کردند با ارد ها پیراشکی درست کردن!عجب چیز خفنی بود!


یاشار یکی از هم دانشگاهی هاست که با پدرش به پیاده روی امده.شب قبل ساعت دوازده شب حرکت کرد سمت کربلا و ساعت نه صبح برگشت موکب و خوابید.از وقتی که یاشار رسید باباش دور و برش قربان بلایش میرود یک کارتون برداشته و بادش میزند و پشه ها را از دور و برش دور میکند.برایش یک ناهار گرفته بود و همینطور که بادش میزد منتظر بود از خواب بیدار شود.

ادم محو میشود در این پدر.چقدر ماه است!


ناهار به رسم مذکور داده شد و وقت وقت خداحافظی رسید



یکی یکی با بچه های موکب خداحافظی کرم.همه جمع شده بودند برای بدرقه که اقا حسین امد.یکهو کفتم اقا حسین میدانی من از موکب چی یاد گرفتم؟یکهو فضا جدی شد و پرسید:نه بگو چی یاد گرفتی؟

من هم با نهایت بی شرمی گفتم که: "موکب ایرانی و عراقی ندارد،هردوتاشون کثیفند!"

همه پخش زمین میشوند!


اماده حرکت میشوم که بزنم توی دل غروب غم انگیز عراق که یکهو رضا هم تصمیم میگرد بیاید.میرود و و وسایلش را جمع میکند و می اید.کیسه خواب مذکور را هم!


حرکت میکنیم و میرویم که میرویم.


برای اذان مغرب توی موکب شبکه افق!!! توقف میکنیم.یکهو وسط نماز اعلام میکنند که استان قدس رضوی برای زایران اربعین هدیه ای فرستاده

به هر کداممان یک عطر حرم میدهند.با یک دم تا خود خود ضریح میرویم



خسته ایم و له و لورده!ساعت حدود 11 کم می اوریم.میرویم و کف یک موکب ایرانی مینشینیم همینطور دارند روی پرده با پروژکتور نمایش میدهند.یکهو مداحی "منم باید برم "رضا نریمانی  را پخش میکنند و یکی یکی عکس شهدای مدافع حرم رد میشود.راستش جوری جو گیر میشویم که تا خود کربلا بکوب میرویم.


نزدیک کربلا که میشودی قشنگ معلوم است که حرم کجاست.اسمان بالای بین الحرمین پر از نور است.یک جور خاصی میدرخشد.یک جور خیلی خیلی خاصی!


ساعت حدود دو است که میرسیم به کربلا.ارام ارام مسیر را میرویم تا میرسیم به بین الحرمین.شلوغ است ولی خوب خودمان را جا میدهیم یک گوشه و ...


یه یاد همه بودم.چه انهایی که اینجایند و چه انهایی که توی دنیای واقعی.


نماز صبح را میخوانیم و راه می افتیم سمت گاراژ جوده.راه من و رضا از هم جدا میشود.رضا میرود مهران و شلمچه


دیگر رمق چانه زنی نمانده اولین ماشین را سوار میشوم.یک ون سفید.خدایا مارا سالم به مقصد برسان


گویی که راننده شیعه نیست.خیلی اذیت میکند.چ برای نماز و چه برای کارهای دیگر.


ماشینش وسط راه خراب میشود.گویی که موتور بالکل رفته!میخواهیم وسط راه ماشین بگیریم که دوستانش میرسند و دعوا ...


با یک ماشین دیگر حرکت میکنیم.ساعت ده شب میرسیم شلمچه.مسیری که ته تهش باید هشت ساعته طی شود برای ما 16 ساعته طی میشود


الهی که من فدای خاک وطنم بشوم.

خدایا برای این ارامش شکر

برای این امنیت

برای این زیبایی

خدایا برای اینکه ما ایران را داریم شکر


همانجا توی مرز مینشنیم توی ماشین هایی که از شهرمان میگذرند و


ساعت چهار صبح، مردی با موهای سپید جوگندمی در استانه در به اغوشم میکشد.





پ.ن:با نام خدا شروع شد و چه چیزی زیبا تر از اینکه با امام حسین به پایان برسد

به نظرم باید به کار فطرس  همینجا پایان داد

هر قصه ای را باید یک جا تمام کرد و با شکوه کرکره ها را کشید پایین و رفت

خدا حافظتان.ان شالله




  • فطرس

کارها پشت سر هم و روتین انجام میشود.سیب زمینی پاک کردن.سیب شستن.لبو و شلغم پا کردن.سیب زمینی خلال کردن و دوباره حلقه به نقطه ی اول خود میرسد!


در به در دنبال اینترنت میگردم که به خانواده اطلاع بدهم که یکی دو روز دیرتر برمیگردم ولی مگر اینترنت پیدا میشود؟این امام زاده های قلابی وسط راه همه خراب بود.همه!


کار فلافل و سیب زمینی سرخ کرده تمام میشود.ظرف ها شسته میشود و کنار گذاشته میشود.دو تا سطل بزرگ سیب زمینی خلال شده اماده میشود برای فردا.نخود ها خیسانده میشود تا مواد فلافل فردا هم کم کم اماده شود.این وسط مسیول موکب یعنی اقا حسین تاکید زیادی دارد روی اینکه حتما همه ی مواد مورد نیاز موکب داخل خخود اشپزخانه و توسط همین بچه های دانشجو اماده شود.برای همین یک دستگاه چرخ گوشت از اینهایی که توی هر خانه ای هست را می اورد و میگذارد گوشه موکب.سرجمع طول و عرض و ارتفاعش نیم متر نمیشود! و ما دو تشت بزرگ ماده اولیه فلافل داریم یعنی به عبارتی چیزی حدود دو سه هزار فلافل!

برای درک عمق فاجعه همین را بگویم که سید میلاد ساعت از حوالی غروب مینشیند پای دستگاه و ...



لبو ها و شلغم هارا برای اخر شب گذاشته اند که خوب بپزد.


اشپزخانه خلوت خلوت شده و نشسته ایم و سیب زمینی پاک میکنیم.آن موکب روبرویی که پست قبل گفتته بودم را یادتان هست؟همانی که از هشت صبح دل بیتاب بنی فاطمه را گذاشته بود و ما را روانی میکرد.آن روز تا ساعت ده شب یکنفس با همین یک مداحی رو مخمان رژه میرفت!خدا ما را ببخشید و همچنین جناب بنی فاطمه مارا حلال کند.بالاخره ادم وقتی عصبی میشود هر حرفی به زبانش می اید ...




من را به نگهبانی از گنج های بی پایان اشپزخانه گماشته اند تا مبادا به تاراج برود همینطور میلرزم و دست توی اب یخ میکنم و شلغم های فردا صبح را میشویم که یک نفر با لباس نظامی از در اشپزخانه می اید داخل.قیافه اش که خیلی شبیه ایرانی هاست.با یک نمه لهجه میگوید که داداش این لبوهاتون کی اماده میشود؟

اقا حسین می اید داخل و تا جوان نظامی را میبیند سریع همدیگر را بغل میکنند و کلی تشریفات به جا می اورند و ...

آن طور که تعریف کردند یکی از فرمانده گردان های حشد است که مامور محافظت از پیاده روی شده.پدرش عراقی است و مادرش ایرانی.زمان صدام پدرش می اید ایران و همانجا ازدواج میکند.پدرش از فرماندهان سپاه بدر بوده کل هشت سال را توی جبهه با صدام جنگیده و حالا شده کله گنده ی حشد شعبی

از سن و رشته و دانشگاهم میپرسد نیمساعتی هم صحبت میشویم و این وسط یکی یکی بچه های قدیمی موکب می ایند و همان پروسه ی سلام و علیک و منظوم الیه تکرار میشود.اخر کار وقتی لبویش را خورد قصد رفتن کرد دستت میکند توی جیبش و یک پیشانی بند در می اورد و میدهد دستم! دعای خیر میکند و خدا حافظی میکند و میرود.


اولش قرار بود که اصلا موکب نمانم.حالا جوری زمینگیر شده ام که مگر میشود موکب را رها کنم؟قرار شده که شب را زود بخوابم و صبح زود تنهایی راه بیفتم سمت کربلا.اما مگر میشود؟



  • فطرس
گل های نرگس حیاط پشتی به استواری تمام قامت راست کرده اند. دلت میخواهد با یک نفس عمیق هرچه بوی گل نرگس است بکشی درون شش هایت و تا سال های سال نفست را بیرون ندهی
  • فطرس
زیاد پیش امده بود ک لباس کثیف هارا جمع میکردند و اخر هفته میبردند خانه تا مامان جون برایشان بشورد. اما این دفعه راستش قلبم تیر کشید وقتی دیدم ظرفهای کثیفش را میگذارد توی یک پلاستیک و توی ساکش جا میدهد.
گفت مادرم قرار است بشوردشان!
  • فطرس

باید ب این سوال نگاه کرد و برای بشریت زار زار گریست.برای یک دانشجوی ترم یکی خود را بر لبه پرتگاه فیزیک میبیند دعا کنید لطفا




  • فطرس