فطرس

فَإِنَّ مَعَ العُسرِ یُسرًا

صبح با صدای اقا سجاد بیدارم میشویم.تصمیمم را گرفتم تا بعد از ظهر موکب میمانم و انشالله راه می افتم سمت کربلا


کارها به روال روز های گذشته طی میشود.یکی از مصیبت های موکب اب است. ماشین های نفتکش را اورده اند کرده اند مسیول حمل اب!هر روز توی مسیر این ماشین ها تردد میکنند و مسیولان موکب باید بدوند دنبال تانکر و به زور برای موکب اب بگیرند.

داشتیم شلغم پاک میکردیم که یکی از این تانکر ها سر رسید از توی اشپزخانه اقا حسین داد زد که یک نفر تانکر را بگیرد.همانجا کار را رها کردم و افتادم دنبال تانکر حمل اب! راننده خیلی بد نگاهم کرد و اخر رضایت داد و ایستاد.وقتی برمیگشتم سمت بجه ها دیدم همه دارند به من میخندند و به دستم اشاره میکنند.تازه فهمیدم که جرریان چیست.با همان چاقوی بزرگی که شلغم هارا پاک میکردیم دویده بودم سمت راننده تانکر!بنده خدا حق داشت که بد نکاه کند!


ابتکار تیم نانوایی انجایی رخ  نشون داد که بساط نون درست کردن رو جمع کردند و به جای اون شروع کردند با ارد ها پیراشکی درست کردن!عجب چیز خفنی بود!


یاشار یکی از هم دانشگاهی هاست که با پدرش به پیاده روی امده.شب قبل ساعت دوازده شب حرکت کرد سمت کربلا و ساعت نه صبح برگشت موکب و خوابید.از وقتی که یاشار رسید باباش دور و برش قربان بلایش میرود یک کارتون برداشته و بادش میزند و پشه ها را از دور و برش دور میکند.برایش یک ناهار گرفته بود و همینطور که بادش میزد منتظر بود از خواب بیدار شود.

ادم محو میشود در این پدر.چقدر ماه است!


ناهار به رسم مذکور داده شد و وقت وقت خداحافظی رسید



یکی یکی با بچه های موکب خداحافظی کرم.همه جمع شده بودند برای بدرقه که اقا حسین امد.یکهو کفتم اقا حسین میدانی من از موکب چی یاد گرفتم؟یکهو فضا جدی شد و پرسید:نه بگو چی یاد گرفتی؟

من هم با نهایت بی شرمی گفتم که: "موکب ایرانی و عراقی ندارد،هردوتاشون کثیفند!"

همه پخش زمین میشوند!


اماده حرکت میشوم که بزنم توی دل غروب غم انگیز عراق که یکهو رضا هم تصمیم میگرد بیاید.میرود و و وسایلش را جمع میکند و می اید.کیسه خواب مذکور را هم!


حرکت میکنیم و میرویم که میرویم.


برای اذان مغرب توی موکب شبکه افق!!! توقف میکنیم.یکهو وسط نماز اعلام میکنند که استان قدس رضوی برای زایران اربعین هدیه ای فرستاده

به هر کداممان یک عطر حرم میدهند.با یک دم تا خود خود ضریح میرویم



خسته ایم و له و لورده!ساعت حدود 11 کم می اوریم.میرویم و کف یک موکب ایرانی مینشینیم همینطور دارند روی پرده با پروژکتور نمایش میدهند.یکهو مداحی "منم باید برم "رضا نریمانی  را پخش میکنند و یکی یکی عکس شهدای مدافع حرم رد میشود.راستش جوری جو گیر میشویم که تا خود کربلا بکوب میرویم.


نزدیک کربلا که میشودی قشنگ معلوم است که حرم کجاست.اسمان بالای بین الحرمین پر از نور است.یک جور خاصی میدرخشد.یک جور خیلی خیلی خاصی!


ساعت حدود دو است که میرسیم به کربلا.ارام ارام مسیر را میرویم تا میرسیم به بین الحرمین.شلوغ است ولی خوب خودمان را جا میدهیم یک گوشه و ...


یه یاد همه بودم.چه انهایی که اینجایند و چه انهایی که توی دنیای واقعی.


نماز صبح را میخوانیم و راه می افتیم سمت گاراژ جوده.راه من و رضا از هم جدا میشود.رضا میرود مهران و شلمچه


دیگر رمق چانه زنی نمانده اولین ماشین را سوار میشوم.یک ون سفید.خدایا مارا سالم به مقصد برسان


گویی که راننده شیعه نیست.خیلی اذیت میکند.چ برای نماز و چه برای کارهای دیگر.


ماشینش وسط راه خراب میشود.گویی که موتور بالکل رفته!میخواهیم وسط راه ماشین بگیریم که دوستانش میرسند و دعوا ...


با یک ماشین دیگر حرکت میکنیم.ساعت ده شب میرسیم شلمچه.مسیری که ته تهش باید هشت ساعته طی شود برای ما 16 ساعته طی میشود


الهی که من فدای خاک وطنم بشوم.

خدایا برای این ارامش شکر

برای این امنیت

برای این زیبایی

خدایا برای اینکه ما ایران را داریم شکر


همانجا توی مرز مینشنیم توی ماشین هایی که از شهرمان میگذرند و


ساعت چهار صبح، مردی با موهای سپید جوگندمی در استانه در به اغوشم میکشد.





پ.ن:با نام خدا شروع شد و چه چیزی زیبا تر از اینکه با امام حسین به پایان برسد

به نظرم باید به کار فطرس  همینجا پایان داد

هر قصه ای را باید یک جا تمام کرد و با شکوه کرکره ها را کشید پایین و رفت

خدا حافظتان.ان شالله




  • فطرس

کارها پشت سر هم و روتین انجام میشود.سیب زمینی پاک کردن.سیب شستن.لبو و شلغم پا کردن.سیب زمینی خلال کردن و دوباره حلقه به نقطه ی اول خود میرسد!


در به در دنبال اینترنت میگردم که به خانواده اطلاع بدهم که یکی دو روز دیرتر برمیگردم ولی مگر اینترنت پیدا میشود؟این امام زاده های قلابی وسط راه همه خراب بود.همه!


کار فلافل و سیب زمینی سرخ کرده تمام میشود.ظرف ها شسته میشود و کنار گذاشته میشود.دو تا سطل بزرگ سیب زمینی خلال شده اماده میشود برای فردا.نخود ها خیسانده میشود تا مواد فلافل فردا هم کم کم اماده شود.این وسط مسیول موکب یعنی اقا حسین تاکید زیادی دارد روی اینکه حتما همه ی مواد مورد نیاز موکب داخل خخود اشپزخانه و توسط همین بچه های دانشجو اماده شود.برای همین یک دستگاه چرخ گوشت از اینهایی که توی هر خانه ای هست را می اورد و میگذارد گوشه موکب.سرجمع طول و عرض و ارتفاعش نیم متر نمیشود! و ما دو تشت بزرگ ماده اولیه فلافل داریم یعنی به عبارتی چیزی حدود دو سه هزار فلافل!

برای درک عمق فاجعه همین را بگویم که سید میلاد ساعت از حوالی غروب مینشیند پای دستگاه و ...



لبو ها و شلغم هارا برای اخر شب گذاشته اند که خوب بپزد.


اشپزخانه خلوت خلوت شده و نشسته ایم و سیب زمینی پاک میکنیم.آن موکب روبرویی که پست قبل گفتته بودم را یادتان هست؟همانی که از هشت صبح دل بیتاب بنی فاطمه را گذاشته بود و ما را روانی میکرد.آن روز تا ساعت ده شب یکنفس با همین یک مداحی رو مخمان رژه میرفت!خدا ما را ببخشید و همچنین جناب بنی فاطمه مارا حلال کند.بالاخره ادم وقتی عصبی میشود هر حرفی به زبانش می اید ...




من را به نگهبانی از گنج های بی پایان اشپزخانه گماشته اند تا مبادا به تاراج برود همینطور میلرزم و دست توی اب یخ میکنم و شلغم های فردا صبح را میشویم که یک نفر با لباس نظامی از در اشپزخانه می اید داخل.قیافه اش که خیلی شبیه ایرانی هاست.با یک نمه لهجه میگوید که داداش این لبوهاتون کی اماده میشود؟

اقا حسین می اید داخل و تا جوان نظامی را میبیند سریع همدیگر را بغل میکنند و کلی تشریفات به جا می اورند و ...

آن طور که تعریف کردند یکی از فرمانده گردان های حشد است که مامور محافظت از پیاده روی شده.پدرش عراقی است و مادرش ایرانی.زمان صدام پدرش می اید ایران و همانجا ازدواج میکند.پدرش از فرماندهان سپاه بدر بوده کل هشت سال را توی جبهه با صدام جنگیده و حالا شده کله گنده ی حشد شعبی

از سن و رشته و دانشگاهم میپرسد نیمساعتی هم صحبت میشویم و این وسط یکی یکی بچه های قدیمی موکب می ایند و همان پروسه ی سلام و علیک و منظوم الیه تکرار میشود.اخر کار وقتی لبویش را خورد قصد رفتن کرد دستت میکند توی جیبش و یک پیشانی بند در می اورد و میدهد دستم! دعای خیر میکند و خدا حافظی میکند و میرود.


اولش قرار بود که اصلا موکب نمانم.حالا جوری زمینگیر شده ام که مگر میشود موکب را رها کنم؟قرار شده که شب را زود بخوابم و صبح زود تنهایی راه بیفتم سمت کربلا.اما مگر میشود؟



  • فطرس
گل های نرگس حیاط پشتی به استواری تمام قامت راست کرده اند. دلت میخواهد با یک نفس عمیق هرچه بوی گل نرگس است بکشی درون شش هایت و تا سال های سال نفست را بیرون ندهی
  • فطرس
زیاد پیش امده بود ک لباس کثیف هارا جمع میکردند و اخر هفته میبردند خانه تا مامان جون برایشان بشورد. اما این دفعه راستش قلبم تیر کشید وقتی دیدم ظرفهای کثیفش را میگذارد توی یک پلاستیک و توی ساکش جا میدهد.
گفت مادرم قرار است بشوردشان!
  • فطرس

باید ب این سوال نگاه کرد و برای بشریت زار زار گریست.برای یک دانشجوی ترم یکی خود را بر لبه پرتگاه فیزیک میبیند دعا کنید لطفا




  • فطرس

روز ها از دستم در رفته!
شب ب محض اینکه سرم ب بالشت رسید خوابم برد. در همان چادر خدام. پتو ب فراوانی یافت میشد. یک لحضه حالم بهم خورد. گفتم نکند اینجا هم از ان موکب هایی است ک برا خدامش کلی پتو و جای گرم و نرم اماده کرده؟ ولی روز های بعدش ب عینه ثابت شد ک اینطور نیست
صبح را با داد و غال اقا سجاد بیدار میشوم. میگوید ک دونفر سریع نمازشان را بخوانند و بیایند شلغم پخش کنند
درجا بلند میشوم و وضو و ویبره و نماز! یخ یخ است هوا! یخ یخ!
شلغم هارا با اقا سجاد پخش میکنیم. چیزی ک توی مسیر توی ذوق میزند انجاست ک هموطنان زایر تا میفهمند ایرانی هستیم از مواد غذایی استفاده میکنند یعنی تمام مراقبتشان برای این است ک مبادا از خوراکی های. مردم عزیز عراق ک به زعم خودشان بهداشتی نیست استفاده کنند. البته بیچاره ها نمیدانند توی اشپزخانه چه خبر است! :joy::joy:

افتاب هنوز در نیامده. برای موکب از ایران شیر پاکتی میهن اورده اند! هر صبح اینجا موکب شیرکاکایو داغ میدهند بچه ها! قابلمه را پر از شیر میکنیم تا جوش بیاید.اقا حسین ترکیب جادویی اخر را اضافه میکند. کتری بدست میدویم لای جمعیت. یکی ویفر میدهد. یکی لیوان و من همانطور که داد میزنم حلیب کاکایو لیوان هارا پر میکنم. استقبال چندانی نمیشود. جماعت زوار ایرانی از خوردن شیر به شدت دوری میکنند برای همین چهارتا فریاد بلند شیرکاکایو ایرانی، میزنم. جمعیت سرازیر میشوذ سمت ما! همین ک شیرکاکایو ایرانی از دهنم بیروت میرود اقا سجاد یک جور بدی نگاهم میکنم ک یعنی گند زدی برادر من!
شیرکاکایو به من نرسید! ادم نباید اینقدر غرق در معنویات بشود. معنویات اگر چه دست و پا را نمیبنند ولی ب یقین راه شکم را مسدود میکند. ولی من کسی نیستم م معنویات بخواهد حریفش بشود!
اقا سجاد تنور هارا روشن میکند دارد حرف های مادرش را یاداوری میکند. چند لیوان اب با چند لیوان ارد؟
جو بدجوری مارا گرفته.مثل معروفی هم دارد ک جای گفتنش نیست! ب اشاره اقا حسین شلغم کول میکنیم و زمین میزنیم. اولش با صلوات شروع شد. بعد یا علی و یا حسین. هر شلغمی را ک پاک میکردم ذکری میگفتم. بعد دیدم ک یکی یکی اسم بیاورم اشناها را. از خانواده شروع شد برای هر نفر یک شلغم! ولی انصافا نمیشود ک پارتی بازی نکرد. همینطور یکی یکی اسم میبرم اشنایان را. اشنایان تمام میشوند ولی مگر شلغم ها تمامی دارند؟

یکهو انگار چند نفر مامور مخفی با یک گاری و چند پتو رویش می ایند داخل اشپزخانه. سری ترین خوراکی پیاده روی اربعین را انها حمل میکنند. سیب!

اقا حسین مامور به سیب شویی میکندمان. والا سیب شویی ک نیست. انگار نوزاد مسیحی است ک غسل تعمیمش میدهیم. دو قاشق اب و دو صلوات و بعدی! من اینطوری نمیشستم هاااا. ان پسره ی مکانیکی امیرکبیر بود ک اینطوری گربه شورشان میکرد.
سیب ها ب همان شکل ورود خارج شدند. تا خواستیم بنشینیم اشاره کردند ک باید سیب زمینی پوست بگیریم
حالا شما نمیدانید چ حبر بود. روز اول کار در موکب بود و ما گرم بودیم و نمیفهمیدیم. عینهو ماشین موزر آلمانی سیب زمینی ها را شیش تیغه میکردیم! دو گونی بزرگ را با اسم بابا و مامان شروع کردم تا فلان همکلاسی دوران دبستان!

اوج کیف کردن در اشپزخانه موکب انجاییست ک نیروهای جدید از خواب بیدار میشوند و کارها را ب دست میگیرند و ما میرویم استراحت.
سلف دانشگاه های خارجی را دیده اید؟ همینطور سلف سرویس غذا برمیدارند؟ اصلا موکب هم دانشگاه است. دانشگاه انسان سازی. با یک اشپزخانه سلف سرویس بزرگ! از نوشیدنی ها ی حلال و خوردنی های خوش مزه هرچه اختیار میکردیم بود!

باحال ترین دستگاه اینجا سیب زمینی خلال کن است! نمیدانید چ عشقی میکند اومی موقع کار کردن! البته ساز دهل از دور خوش است. پدر ماهیچه های دستم را دراورد.

پسر دبستانی برقکار موکب اسمش یونس است. او سیب زمینی میندازد گ من اهرم را فشار میدهم. تند تند کارهارا انجام میدهیم یکهو یونس دستش را خلاف ریتم می اورد سمت دستگاه...
بیخیال این قسمت.

سیب زمینی ها خلال میشود. اقا سجاد نون میزند. یک عده نشسته اند پای ‌تشت پر روغن و میخواهمد فلافل بزنند. اقا حسین مرا حریق نجات فلافل ها میکند. نباید بگذارم فلافل های نازنین چهره شان مکدر شود. بنده خدا اقا حسین. کار را به کاردوست سپرد!


هنوز هم ک هنوزه با اسم فلافل حس بدی بهم دست میدهد!


یک تشت طلا تشت طلا ک میگویند اینجاست هااا. منظور یک عالمه سیب زمینی جلیز ولیز کنان در دریای روغن است.

اذان میگیوند.یک حاج اقایی هم تو موکب است.تو رفت و امد ها هی سلام میکردیم و غرض ارادت.ته تهش بیست و پنج سالش است اما نمیدانم چا فارسی را خوب صحبت نمیکند!هم صحبت شدیم یهکو گفت اهل کاناداست! حاج اقای کانادایی ندیده بودیم. که دیدیم. بچه سوسولی بود برای خودش!

  • فطرس

تصمیم گرفته بودم ک دیگه ننویسم.لااقل برای یک مدت طولانی.به خودم که امدم دیدم روایتی رو شروع کرده ام ک سزاوار نیست نصف و نیمه رهایش کنم. پس لااقل تا پایان داستان اربعین چراغ اینجا روشن خواهد ماند. 



  • فطرس
زندگی دقیقا تبدیل شده به یک معادله یک عاالمه متغیره که هر لحضه یکی از متغیر هایش دارم ماکسیمم یا مینیمم میشود.
متغیر هایی ک ربطی به هم ندارند ولی با یک بالا و پایین شدنشان ادم را از قله ی نمودارش به کف نمودار میکوبد.
حالا مثلا فرض کنید که یک نفر با همه ی معادلات و متغیرهایش بخواهد بشود یکی از متغیر های یک نفر دیگر.
فاجعه انجایی اتفاق می افتد و ضابطه ی زندگی ادمی باید متناسب با چهار هم اتاقی دیگر تغییر کند!
  • فطرس
سوم راهنمایی که وارد مدرسه جدید شدم  با او اشنا شدم.یک درسخوان به تمام معنا بود.خیلی زود با هم دوست شدیم همینطور این دوستی ادامه پیدا کرد تا سال اول دبیرستان که قرار شده بود پدرش انتقالی بگیرد برای یک شهر دیگر
دوستان نزدیکش تقریبا من و 6 نفر دیگر بودند.یک شب کافی شاپ دعوتمان کرد و به قول معروف مهمانی خداحافظی بگیرد.شماره تک تکمان را گرفت و رفت.
و من هیچ شماره ای از او نداشتم.همینطور هر روز منتظر زنگ زدنش بودم.از شما  چه پنهان یک هفته قبل از تولدم تا یک هفته بعد از تولدم موبایلم را از خودم جدا نمیکردم که مبادا ارش زنگ بزند و من گوشی را جواب ندهم.اما ارش روز تولدم زنگ نزد.همانطور که روز های بعد از آن هم. و من همینطور از باقی همکلاسی ها میشنیدم که تعریف میکردند که آرش زنگ زده بود و کلی حرف زده بودند و ...
کلی سعی کردم شماره اش را گیربیاورم.با خودم میگفتم لابد شماره ام را ندارد ولی هرچه کردم نشد که نشد.یادم هست که آن روزها بدجوری دلم شکست
گذشت و گذشت بعد از 4 سال! دیشب که گوشی ام زنگ خورد و شماره ناشناس را دیدم دودل بودم بین جواب دادن و ندادن.منتها همیشه از چیز های غیر منتظره استقبال میکنم.گوشی را برداشتم یک صدای کت و کلفت از پشت تلفن سلام کردو پرسید همراه اقای فلانی؟
تمام طول صحبت میخندید و عذرخواهی میکرد از روز هایی که باید زنگ میزده ولی نزده.از خاطرات راهنمایی گفت.از اینکه چطور با رتبه ی دورقمی اش انتخب رشته ی بدی انجام داد و حالا صنعتی اصفهان درس میخواند.
خیلی از تماس گرفتنش خوشحال شدم شماره اش را هم ذخیره کردم تا هر از چندگاهی حال و احوالی ازش بپرسم اما راستش دیگر منتظر زنگ زدنش نبودم.دیگر انتظارش را نداشتم.این حجم از خوشحالی فقط از ان جهت بود که یکهو پرت شدم به خاطرات ریز و درشت دوران مدرسه.
کاش یاد بگیریم هیچوقت دیر نکنیم.شاید یه زنگ زدن ساده باشد و یا یک پیامک خیلی کوچک که جلوی خیلی دل شکستن هارا بگیرد البته تا دیر نشده!
  • فطرس

گل های نرگس توی حیاط بزرگ شده اند ولی هنوز خبری از شکوفه نیست.

کوه های بالای سر شهرمان را برف گرفته.این را هر صبح میشود از توی پنجره اتاق هم دید.

نارنج ها حالا دیگر نارنجیه نارنجی شده اند.نارنج های نارنجیِ ابدار!

حالا دیگر بابا از دویدن هایم توی خانه حرص نمیخورد که مبادا لوله ی بخاری جا به جا شود.

افتاب بی رمق روز های اخر پاییز دیگر رمق خشک کردن لباس ها را ندارد برای همین روبروی بخاری طبقه بالا یک چادر پهن میکنیم و لباس هارا آنجا پهن میکنند.

وقت راه رفتن مثل بازی های دوران بچگی باید از روی سرامیک های یخ زده پرید!

حالا بابا بعد از اذان صبح راحت میتواند لامپ اتاقم را روشن کند و پشت کامپیوتر بنشیند بدون اینکه صدای اه و ناله ی یک پسر کنکوری دربیاید.

به گمانم یکی از همین روز ها باشد که وقتی مامان به خانه می اید و صندوق را باز میکند میبینند که یک عالمه گل زمستانی توی صندوق عقب است.

یکی از همین صبح های جمعه،اصلا شاید فردا.بابا و مامان بیل را برمیدارند و به کاشتن گل ها میپردازند.

فردا صبح که همه بیدار میشوند و میبینند که هوای خانه یخ است وقتی به بخاری میرسند میبینند که بابا باز هم از ترس گاز گرفتگی بخاری را روی پیلوت قرار داده!


  • فطرس